به عشق ادبیات | موضوع : ادبیات
گر
می گیرم
یخ
می شوم
لا به لای کاغذ ها
باد
سنگ
در دهان مورچه
بین امواج رادیو
فریاد
بوی عیدی و توپ می گیرم با صدایفرهاد
شیرین
دوستم دارد
روی زبان دختر بچه پیرمرد پارکنشین
ترش
در کنار سرکه
به شرط دبه خیار شور
طرح رفاقت می ریزم
روی قاب عکس کودکیم
با بچه غبارهای دانای کل
فرار می کنم
پناه می برم به بوی سیب زمینی پختهی خانه سهراب با طعم گلپر
و هم رنگ لبخند بچه اش می شوم
که شیر خشک می خورد از پستان مادر
حس می کنندم
در کنار عطر چای لاهیجان و لهجه یگیلانی
و منزجر می شوند
از حالت قهوه فرانسه
پارسال
داده ام پالتو ام کنند
برگ هایِ
زرد و صورتی و نارجی پاییز را
تا به سرعت عبور کنم از ساحل برزیل
دست می کشند روی بدنم
هست
تپش قلبم
ولی انگشتهایم
روی لب های قرمز
و دست هایی که رگ های آبی آن متورمشده . . .
فریاد می کشند
همزمان با فریاد رادیو
و احساس بوی کاغذ رنگی
و من تخت می افتم روی تخت
ملافه سفید وزنم را حس نمی کند
از گرمای جای خالی کسی که از ترسفرار کرده
کرخت می شوم
دیروز
رفتم تا نزدیکی شابدولظیم
و با سیلی دختر مو قهوه ای اتاقمبا روبان مشکی
خجالت زده برگشتم
امشب ولی
تو نیا
من می خواهم به مقصدم برسم